وقتی موی خطابه سیخ می شود !

در جبهه پنجره هایی هست که رو به خورشید باز می شوند

در جبهه باغهایی هست که ما نمی بینیم

آوازهایی هست که ما نمی شنویم

در جبهه آبادی صداقت هست

صدای خروس های نیایش هست


در جبهه گاه یک قطره خون ، اعماق عاشورا را بر ما معلوم می کند

گاه یک لنگه کفش ما را به تفسیر یک صفحه نهج البلاغه می برد


در جبهه آیینه هایی هست که تنها در جبهه می توان دید

در جبهه گل هاییست که تنها در جبهه می رویند

در جبهه خورشیدهایی هست که با آدم حرف می زنند

ماهتابی که دم دست تنهاییست

وضویی که از حوض تلاوت تازه می شود

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/31/L00949667689.jpg


در جبهه شبنم شبانه به اندازه کافی یافت می شود

کسی آنجا ریاکارانه نمی خندد

کسی برای جاروی اسکناس نمی آید

کسی به رفتگران ، تفاخر نمی فروشد

در جبهه همه با هم برابرند

هر که زخمش بیش ، عشقش بیشتر

در جبهه روزی صد بار صدام سقوط میکند روزی صدبار مراسم رمی جمرات است

در جبهه بوی زیتونهای فلسطین می آید

در جبهه طنین بال کبوترانی است که از عرشه نوح بر می گردند

هر کس به کاری مشغول است

عده ای برای شکار ملخ به نیزارهای میگ می روند

عده ای در پشت خاکریز توپ بازی می کنند

عده ای به آب بازی اخلاص می روند

عده ای می روند تا صداقتشان را وزن کنند

عده ای هم بر می گردند با آهوان زخم در بغل

 
در جبهه بین اشک و لبخند فاصله نیست

من دیده ام گریه هایی را که در گوش هم می خندند

و دیده ام لبخندهایی را که دزدکی با اشک بازی می کنند

در جبهه از کنفرانس خلع سلاح خبری نیست

از تفسیر تایمز خبری نیست

آنها از فشار فیزیکی و از خشم شیمیایی نمی ترسند

آنها سرگرم زراعت عشقند

در جبهه صلح یعنی بوی ادکلن ریگان

در جبهه صلح یعنی بوسه بر سر نیزه

یعنی عفو عقرب در سالگرد نیش

در جبهه صلح یعنی بازگشت بناگوش به مرزهای سیلی

یعنی اعزام مجدد شلیک به بشکه باروت

در جبهه صلح یعنی بازگشت به بستان بازگشت به سالهای اطراف هویزه

 http://mvaliasr.ir/shop/shop/images/uploads/AhmadAzizi.JPG
احمد عزیزی ، اینک بر روی تخت بیمارستان بیماری سختی را می گذراند .
برایش دعا کنیم


در جبهه لودرها تاریخ را زیر و رو میکنند

من خودم دیدم که یک لودرچی با استخوان ابوجهل مناظره می کرد

در جبهه موی خطابه سیخ می شود

و آدم تا گلو در روضه فرو می رود

در جبهه جای جسمانیت نیست همه جا ردای روحانیت پهن است

با سفره ای از نان و پنیر و مفاتیح


هیچکس تا اول شهید نشود به جبهه نمی رود

در جبهه ، مردن ، غیر طبیعی است

در جبهه همه رییس علی دلواری را می شناسند

همه با مجاهدان مشروطه نسبت دارند

همه عهدنامه گلستان را خوانده اند

همه میرزاکوچک خان را مثل کف دست می شناسند ...

بیا با هم به جبهه برویم

مادرم برای ما نان می پزد

بیا با هم به جبهه برویم خواهر کوچکم منتظر است

بیا با هم به جبهه برویم چیزی به ظهر عاشورا باقی نیست و راه کربلا باز می شود

بیا به جبهه برویم گل های باغچه امنیت ندارند و ما در برابر تاریخ درختان مسئولیم

بیا با هم به جبهه برویم تا به قلب گلوله ها شلیک کنیم

تا حجامت تاریخ را به اتمام برسانیم .  



احمد عزیزی ، یک لیوان شطح داغ ، آبادی صداقت ، ص 217   

/ 0 نظر / 62 بازدید