این مناظره خواندنی است !

چندی پیش ششمین نامه محمد نوری زاد به رهبر معظم انقلاب منتشر شد. لحن این نامه به مراتب هتاکانه تر ازنامه های پیشین بود و شاید بتوان این نامه را مانیفست نوری زاد برای نشان دادن جدایی کامل از اعتقادات پیشین دانست.
نوری زاد در آخرین نامه خود به رهبر عزیز انقلاب از مبارزه نظام اسلامی با آمریکای جهانخوار گلایه کرده و سیاست های نظام اسلامی را شعارهایی دانسته که با الفاظی تند و گزنده بیان شده اند.
«درهمه این سالها... فرهنگ شعارگویی و شعارخواری در جامعه ما به اعلا درجه رسید... با الفاظی تند و گزنده، و با ادبیاتی که دوره اش سپری شده بود، با قدرت های برتر جهان سخن گفته شد این ادبیات، از گنجینه دارایی های خود، فرد منطبقی چون احمدی نژاد را برگزید و برکشید و بر مسند نشاند تا بلندگوی شعارگویی فعال تر شود، و سفره شعارخواری عوام، با همه فلاکتی که گرفتارش بودند، آذین یابد. این شعارها، کشور ما را بر صدر جدول نفرت مردمان جهان نشاند. هرکجا در هر نقطه از جهان فهم، تا اسم ما ایرانیان شنیده می شد، ای خدا، بی آنکه دیرینگی چند هزارساله ما، و دارایی های علمی و فرهنگی ما متبادر شود، تندی و عبوسی و هیمنه تروریستی ما تبلیغ می شد.»
به هرحال رجوع به نوشته های پیشین نوری زاد و مقایسه آنها با نوشته های امروزی وی انسان را در بهت و حیرت فرو می برد گویی اوکمتر از یک دهه پیش برعلیه امروز خویش می نوشته و خود را نقد می کرده است.
سایت های خبری را که نگاه می کنی به اخباری برمی خوری که بر بهت و حیرتت می افزاید، دیدار محمد نوری زاد با عبدالله نوری، دیدار نوری زاد با اعضای نهضت آزادی و همه وهمه آدمی را درمقابل این پرسش قرار می دهد که چه شد نوری زاد که تا دیروز سایه نهضت آزادی را با تیر می زد و در مبارزه با این گروه کم مانده بود که قالب تهی کند به ناگاه درمقابل همان ها تا کمر خم شده و عرض ارادت می کند.
آنها انقلابی شده اند یا نوری زاد قالب عوض کرده است؟

اسدالله بیات یکی از اشخاصی است که نوری زاد امروز و برای دیدن او سر و دست می شکند. فرزند وی در مورد این دیدار سخنی برزبان می راند که ناخواسته به هدف پنهان ضدانقلاب اشاره دارد یعنی استفاده ابزاری از نوری زاد!

«تا به امروز توفیق دیدار آقای محمد نوری زاد را پیدا نکرده بودم و البته تا پیش از انتخابات هم آرزو نمی کردم که هیچ وقت این توفیق را پیدا کنم ولی امروز که این دیدار انجام شد، فهمیدم که شاید یکی از افرادی که حقیقتا برای دیدنش مشتاق بودم، همین بزرگوار بود. باید اعتراف کنم و آنهم این که آن شخصی که من دیدم، بسیار با آن چیزی که تصور می کردم متفاوت بود. خلاصه اینکه بسیار انسان نازنینی است این آقای نوری زاد.»

http://images.tahavolesabz.com/wp-content/uploads/2010/07/210.jpg

که فکر میکرد نوری زاد با کارگردانی مثل جعفرپناهی سریک سفره بنشید؟!

جالب است بدانیم که بیات زنجانی کسی است که پیامبراکرم(ص) و امیرالمؤمنین را منصوب برای حکومت نمی داند (روزنامه اعتماد 8/6/88) شبهه ای که زمانی رگ گردن نوری زاد با شنیدن آن متورم می شد و می گفت:

«یک چند وقتی است که عده ای از خارج، و عده ای نیز در داخل، به یاد بیست و پنج سال سکوت حضرت امیر افتاده اند و یک ساز همگن و اما تمرین شده ای را می نوازند که اگر مردم علی(ع) را انتخاب نکنند چاره ای جز خانه نشینی برای علی نیست سرنخ چنین احتجاجی اول بار با دست اسلام شناسان رادیو بی بی سی تابیده شد..» (نوری زاد، محمد، پنج اتوبوس و راز جمجمه ها، کیهان 10/4/1380)
انحراف به ناگاه حریم اعتقادات را مورد هجوم قرار نمی دهد، آدمی ابتدا از لحاظ اقتصادی دچار مشکلات ریز و درشت می شود، سپس برای توجیه این مشکلات دچار شبهات اعتقادی می شود و در نهایت حریمی برای مقدسات نمی گذارد.

http://mohsenbayat.com/wp-content/uploads/2010/08/1.jpg

بیات آخوندی که ائمه را منصوب من عند الله نمی داند ، شبهه ای که زمانی نوری زاد را عصبانی میکرد

باید منتظر ماند و دید نوری زاد با چه سرعتی این مسیر را طی خواهدکرد، کارگردانی که دید فیلم هایش در سیما و سینما شاهدی برای خود پیدا نمی کند عقده های فروخفته اش بیدارشد و مسیرش را از انقلاب جدا کرد و این تازه ابتدای راه است.

آری! دیگران عوض نشده اند و این نوری زاد است که قالب عوض کرده است.
این کارگردان و نویسنده متعهد دیروز و روشنفکر امروز تاکنون فرصتی برای نمایان کردن ذات خود نداشته است و چه زیبا در آخرین نوشته خود که در سایت های ضدانقلاب و پس از نامه اش به رهبر عزیز انقلاب منتشر شد بر این صحه می گذارد و می گوید:

«باید این ذهن معیوب؛ در زندان ترمیم می شد. در جایی که آدمها ذات خود را «رو» می کنند. و یا فرصت برای ابراز آن ذات پنهان؛ نسبت به بیرون از زندان؛ فراهم تر است.»

بی شک نوری زاد با واقعیات و فراتر از آن با حقیقت آشناست، او فرصتی برای نشان دادن ذات خود نداشته است، ذاتی که با حضور چند روزه در محیط زندان نه تنها بر وی که بر همگان روشن شد.

آنچه روشن است این تغییر ذائقه نوری زاد را نباید زشت شمرد و افسوس خورد، چه بسا حضور شخصی که به آرمانها معتقد نیست در یک مکتب مترقی ازهمه چیز خطرناکتر است.
عبور از نفاقی خائنانه به کفری عاشقانه بهترین هدیه ای است که نوری زاد به انقلاب تقدیم کرد. او دیگر با نام انقلاب و برای امیال خویش نمی نویسد. او مستقیم به سرچشمه وصل شده است. سرچشمه ای که او را به همه آن چیزهایی که در جبهه انقلاب جسته و نیافته بود می رساند هرچند ملک ری باشد و به صاحبش وفا نکند.
نوری زاد درست یک دهه پیش و زمانی که در روزنامه کیهان قلم می زد مقاله ای نوشت و در آن مناظره سرداری را تصویرگر شد که در دفاع از نظام اسلامی متهم گشته و توسط همین نظام به زندان افتاده و از قضای روزگار با عبدالله نوری که درست به علت مبارزه با نظام اسلامی به زندان افتاده هم سلول گشته است.
نوشته ای که در ادامه به آن اشاره شده است در واقع مناظره نوری زاد آن روز با نوری زاد 89 است. وی در این نوشتار به همه سؤال ها و شبهاتی که امروز دامنگیرش شده پاسخ می دهد و تو می پنداری که حدیث نفس می کند.
او در این نوشتار به نکات ظریف بسیاری اشاره می کند گویی نوری زاد یک روانشناس خبره است که می داند چرا یک مبارز باید به جایی می رسد که شعارهای ضدانقلابی می دهد.
او از سوت و کف هواداران سخن می گوید و از عبدالله نوری- بخوانید نوری زاد89- می پرسد آیا جرأت هجمه به استکبار جهانی در میان هوادارانش را دارد؟
او از عبدالله نوری می خواهد تا حق و حقوق ملت ایران را از چنگال آمریکا بگیرد تا پشت سر وی راه افتاده و مقلدش شود.

http://jahannews.com/images/docs/files/000130/nf00130633-3.jpg

نوری زاد ده سال پیش مقاله ای در نقد عبدالله نوری در کیهان نوشت و حال ...

امروز ده سال از آن مناظره می گذرد، نه تنها عبدالله نوری عوض نشده بلکه بر عقاید پیشین خود ثابت قدمتر و در مبارزه با نظام اسلامی استوارتر از پیش گشته است و اما چرا نوری زاد مقلد نوری شده را باید از خود او پرسید.

سؤالی که در این نوشتار با زبانی شیوا پاسخ آن را می یابی.
مناظره دو زندانی
مدتی است که محاکمه فرماندهان و پرسنل نیروی انتظامی در جریان است. چندی قبل نیز برخی از روزنامه ها با خوشحالی خبر از قطعی بودن محکومیت سردار نقدی داده بودند. ما به خاطر علاقه ای که به اساس نظام داریم، هرگز برای فشار بر دادگاه در آن حوالی اجتماع نمی کنیم. شعارهای تند و بودار نمی دهیم، بر دهانمان چسب نمی زنیم، عکس این و آن را بالا نمی گیریم. همایش و اجلاسی برای محکومیت دستگاه قضایی به پا نمی کنیم. در روزنامه هایمان زیر و بالای کسانی را که حادثه کوی دانشگاه را طراحی کردند برنمی شماریم. چرا؟ چون ما برخلاف آنانی که نانشان را در قاتق آشوب فرو می برند، هر اقدام اینچنینی را به کام اهریمنان پیشانی سفید می دانیم. از زندانی شدن سربازانی چون سردار نقدی در خود می گدازیم اما چون پای قانون و دستگاه قضایی در میان است، دست بر چشم خود می نهیم و مثل خود نقدی می گوئیم، سمعا و طاعتا! با این وجود خیلی علاقمندیم سردار نقدی را در همان سلول آقای عبدالله نوری زندانی کنند. چرا؟ چون به هرحال این همجواری خالی از فایده نیست. می شود یک میکروفون مخفی در همانجا کار گذاشت و صحبتهای این دو را شنید و ضبط کرد. اولین کسی که به حرف می آید، آقای نوری است:
- عجب تو هم که به زندان افتادی!
¤ سلام
- بفرما! اینهمه سنگ این نظام را به سینه زدی آخرش چی؟
¤ راضیم به رضای خدا.
- اما من راضی نیستم. من مبارزه می کنم.
¤ با کی؟
- با همین کسانی که دوزار قبولشان ندارم!
¤ می دانم منظورتان اسرائیل و آمریکا نیست.
- تو نمی خواهی از این کله شقی ات دست برداری؟ دنیا عوض شده! تا کی مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل؟
¤ تا قیام قیامت!

- راستی تو چرا گذرت به اینجا افتاد؟ تو که نور چشمی بودی!؟
¤ من در گرفتن حق مردم شتاب کردم.
- حالا حق مردم را گرفتی یا نه؟
¤ همه اش را نه، اما مفتضح شان کردم.
- تو بچه ای. تو آداب مبارزه را نمی دانی. تو جهت مبارزه را گم کرده ای!
¤ اگر این که شما می گویی بچگی است، من می خواهم همیشه بچه باشم. و اگر آنچه شما کرده ای، بزرگی است، من از آن بیزارم.
- مگر من چه کرده ام؟
¤ هیچ!
- نه بگو. من بابت حرفی که زده ام، کاری که کرده ام، روسفیدم. سرفرازم.
¤ پیش کی روسفیدی؟
- پیش مردم. پیش همه.
¤ پیش خدا چی؟
- پیش خدا هم روسفیدم. مگر نه این که خدا را در بین مردم باید جست؟
¤ من آن خدایی را که بین مردم گم شده باشد قبول ندارم. می دانم که شما هم با من همعقیده اید.
- بی جهت پای خدا را وسط نکش.
¤ مگر جایی هست که پای خدا وسط نباشد؟
- راستی عجیب نیست؟ من و تو را زندانی کرده اند. کسانی را که برای برپایی همین نظام، سالها مبارزه کرده ایم. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب
¤ اما جنس زندان ما دو تا متفاوت است. شما را به خاطر دشمنی با نظام اینجا آورده اند و مرا به خاطر شدت علاقه به آن.
- راستی راستی فکر می کنی من با نظام دشمنم و تو دوستدار آنی؟
¤ دوستی و دشمنی آدابی دارند. شما، اگر هم خیال دشمنی نداشته باشی، حداقلش این است که بازی خورده ای!
- بازی! من خودم عالم را بازی می دهم!
¤ بله، اینهم خودش یکجور مشغله است.

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:wPTMVxBUJpI7ZM:http://lh2.ggpht.com_nws.gooya.com_blogger.myup.org/images/db3wq01sj2pfl98thu06.jpg&t=1

نوری زاد و نهضت آزادی ! آیا مشکل فقط رهبری است ؟!

- مشغله نیست. من هرکاری می کنم از سر اعتقادم است.

¤ اعتقادی که سال به سال از این رو به آن رو می شود. عیب ندارد. شما اسمش را اعتقاد بگذارید، اما ایکاش می فهمیدید که دارند همه شما را بازی می دهند!
- من بازی خور نیستم.
¤ خوب نباشید. بالاخره اعمال آدم، گفتارش، اطرافیانش، ذات آدم را لو می دهند. شما فریب خوردی.
- فریب چی؟ از کی؟
¤ از هوادارانت! مرد می خواهم که در برابر سوت و کف و هورای ممتد و مکرر، دست و دلش نلرزد و اراده خودش را مهار کند. شما از زندان که بیرون رفتی، من باب امتحان، در یکی از آن مجالس داغ و فحش آلودت، یکبار و فقط یکبار، از ذات استکباری آمریکا بگو. اگر همان هواداران هوراکشت گذاشتند به حرفت ادامه بدهی! جوری اخم و پچ پچ می کنند که فورا برگردی به همان مسیر مشخص. در حقیقت آنها شما را با سوت و کفشان دقیقا به راهی می برند که می خواهند.
- این آنها که می گویی کیانند؟ من که هرچه دلم بخواهد می گویم. هر موضعی که دلم بخواهد اتخاذ می کنم.
¤ اشتباه شما همین جا است و شما دل خودت را با خواست آنها موافق کرده ای. اگر نه آنها، زیرک تر از آنند که مستقیم و رودررو، اسرار آمریکایی بودن خود را کف دست شما بخوابانند.
-یعنی می خواهی بگویی من توسط آدمهای دست چندم آمریکا دارم کوک می شوم؟
¤ حالا کوک یا غیرکوک، فقط به آرایش آدمهایی که برایت متن دفاعیه را نوشتند، دقت کن. آنها مستقیم و صریح، حرفهای خودشان را توی دهان شما گذاردند. منظم و طبق برنامه، با هدایت همان سوت و کف و هورا، شما را به راهی انداختند که می خواستند. آنها خود شهامت فحش دادن به مقدسات این انقلاب را نداشتند، پس این ماموریت را از حنجره شما بیرون کشیدند. کی فکر می کرد شما، یک روز پیش آمریکا و اسرائیل سرخم کنی؟
- کجا من سر خم کرده ام؟ اولا همه آن حرفها را که زده ام و خواهم زد از خودم است، درثانی من اگر حرفی از رابطه با آمریکا، یا به رسمیت شناختن اسرائیل می زنم، اینقدر صداقت دارم که دلایلش را هم بگویم.
¤ شما حق و حقوق به غارت رفته ما را از آمریکا بگیر، من خودم اولین کسی خواهم بود که پشت سر شما راه می افتم. مگر نه این که شما تحلیل های نابی از ذات استکباری آمریکا داشتید و به امثال ما آموزش می دادید که این ذات، همواره بر غارت و سلطه اصرار دارد.
- دنیا عوض شده بنده خدا!
¤ خدا که عوض نشده! خوبی و بدی فطرت ما که عوض نشده اند!
- ببین جوان، این آمریکا و اسرائیلی که تو مثل آب خوردن مرگشان را آرزو می کنی، امروز یک واقعیتند. یک واقعیت! آمریکا اراده بکند ما را می بلعد! حرف می زند، نظم دنیا به هم می ریزد! موضع می گیرد، کشورهای دنیا مطیعش می شوند! بر قیمت نفت انگشت می گذارد، همه سرخم می کنند! سازمان ملل، با همه کارشناس و حساب و کتابی که دارد، موم دست آمریکا است! آمریکا، سرزمین عقل است! سرزمین ابتکار و قانون و تکنولوژی است! این همه واقعیت را مگر می شود نادیده گرفت؟ با یک مرگ بر آمریکا که آمریکا متلاشی نمی شود. در حقیقت ما با این شعارهای بچه گانه، عرض و آبروی خودمان را می بریم. عقل می گوید با یک واقعیت، متناسب شانس باید مواجه شد.
¤ من همه این واقعیت هایی را که شما اسم بردید، قبول دارم. اما مگر می شود جای واقعیت را با حقیقت عوض کرد؟ اگر اینگونه بود، هیچ پیامبری از پیامبران خدا، با غول ها و فرعون ها و مشرکین قدرتمند عصر خودشان درنمی افتادند!
- تو داری حرفهای سابق مرا به من برمی گردانی؟!
¤ من کاری به شما ندارم. آدمها ممکن است امروز در قله باشند و فردا در کف دره. این به خودشان مربوط است. اما آنچه که تغییر نمی کند، حقیقت است. این حرف خود شما هم بود. ما منبرهای شما را دنبال می کردیم. شما یک روز از شدت ضدیت با استکبار و همین نهضت آزادی، کم مانده بود قالب تهی کنید. چرخش یکصد و هشتاد درجه ای امروز شما، هیچ تغییری در ماهیت حقیقت ایجاد نمی کند. به قول امام علی(ع): ما باید مردان را به حق بسنجیم، نه اینکه حق را به مردان. همین امروز که ما به شکل تمثیلی و در حیطه قلم این نویسنده، داریم با هم گفتگو می کنیم، مردم لبنان، پیروزی سالهامبارزه شان را با اسرائیل جشن گرفته اند. اگر مردم لبنان و مردم فلسطین، می خواستند با طناب شما در چاه مذاکره و تنش زدایی و رفتار غیرخشن بروند، حالا اسرائیل بر گرده شان درخت کاج و زیتون کاشته بود.
- من و تو اگر صدسال هم درکنار هم باشیم، نه تو حرف مرا می فهمی، و نه من حرف تو را قبول می کنم، پس چه بهتر که سکوت کنیم. سکوت بهترین پاسخ من به تو است.
¤ ادب من اقتضا می کند که در پاسخ به سکوت معنادار شما به شما سلام بگویم و حال آنکه اطمینان دارم شما اهل سکوت نیستید. بقای شما در حنجره فعال شما است. مگر می توانید سکوت کنید؟
- من دلم ازاین می سوزد که ما داریم فرصت ها را از دست می دهیم. این نسل جوان دیگر تحمل شعارهای انقلاب و آدمهای عهد عتیق را ندارد. آدمهایی که در امروز زندگی می کنند و ذهنشان در هزار سال پیش متوقف مانده.
¤ بنده هم از آدمهای متوقف بیزارم. اما با شما در تحلیلتان از نسل جوان موافق نیستم. جوان امروز که نه، جوان هزار سال بعد هم مگر می تواند به فطرت خودش پشت کند؟ مگر با پیشرفت ظاهری انسان در عرصه تکنولوژی، انسان عصر فضا می تواند بگوید از دروغ و زشتی و دزدی خوشش می آید و از محبت و عشق ورزی و صداقت و پاکی بیزار است؟ اجازه بدهید راز حضور شما و خودم را در اینجا بگویم. شما به این دلیل اینجائید که فکر می کنید حکومت با اعتقاد مذهبی، ما را متوقف می کند و از خردورزی و پیشرفت و توسعه و همراهی با سایر ملل پیشرفته باز می دارد و بنده حقیر به این دلیل اینجایم که معتقدم در کویر وحشت و برهنگی و بی ایمانی هم می شود، و باید به آن روح فطری مراجعه کرد و گل کاشت و گل داد. اینها حرف نیست. شعار نیست. نهضت انبیا این را می گوید. همه آنها بر تمدن ظاهری و فاسد عصر خود شوریدند و از تمسخر هیچ مسخره کننده ای نهراسیدند.
- خوب حالا با همه این حرفها، آینده را چطور می بینی؟
¤ آینده با حق است. اگر ما اهل حق باشیم، آینده از آن ما است، اگر نه، حق اهل خود را پیدا می کند و خودش را به او عرضه می کند. آینده به لیاقت ما بستگی دارد. لیاقت هم حتما در نزدیکی ما به آمریکا و اسرائیل نیست. در نزدیکی ما به حق و حقیقت است.

کیهان ، 1379/4/3

این مقاله در کیهان  ، چهارشنبه ، ۳/۰۶/۱۳۸۹

/ 0 نظر / 3 بازدید